|
|
|
شکسپیر: "سخن گفتن کافی نیست بلکه باید راست گفت."
|
افتادم به جاده ای که دوست میداشتم... و جاده مرا برد برد برد به جایی که دوست نمیداشتم...
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 12:54 توسط سیاوش |
بر پیراهنت دست میکشم نبض تو نمیزند پس کجایی نمی بینمت یادم می آید شعر میسرودم که تو رفتی و همین بهانه ات بود روزی خواهی آمد بی بهانه شعر مرا خواهی خواند و بر پیراهنم دست خواهی کشید نبض من خواهد زد! اما مرا نخواهی دید...
+ نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 18:20 توسط سیاوش |
به تو عادت کردم خواننده: آمو
به تو عادت کردم
وقتی می گیری دستمو
داغ می کنه تنمو
زندگی باورم می شه
حس می کنم بودنمو
تا سر رو شونم میذاری
رو هم میذارم چشامو
نفس می گیرم من ازت
ببین منو خواستنمو
به تو عادت کردم
به تو عادت کردم
به تو و دیدنت عادت کردم
به تو عادت کردم
به تو عادت کردم
به تو و بودنت عادت کردم
نوازشات دوست دارم
بوسیدنات دوست دارم
حالا که تو مال منی
چه شوقی تو سینه دارم
برق نگات دوست دارم
اون خنده هات دوست دارم
وقتی بهونه می گیری
بهو نه هات دوست دارم
به تو عادت کردم
به تو عادت کردم
به تو و دیدنت عادت کردم
به تو عادت کردم
به تو عادت کردم
به تو و بودنت عادت کردم
ای کبوترای لونه
شبا عطر گل پونه
ماهی تنگ رو طاقچه
به هوای خوب خونه
به صدای نم نم بارون
زیر طاقی توی ایوون
به بنفشه های باغچه
به گلای توی گلدون
به تو عادت کردم
به تو عادت کردم
به تو و دیدنت عادت کردم
به تو عادت کردم
به تو عادت کردم
به تو و بودنت عادت کردم
+ نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 12:24 توسط سیاوش |
از مرز خوابم می گذشتم
سایه ی تاریک یک نیلوفر
روی همه ی این ویرانه ها فرو افتاده بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد
نیلوفر رویید
ساقه اش از ته خواب شقا هم سر کشید
سیلاب بیداری رسید
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم
نیلوفر به همه ی زندگی ام پیچیده بود
در رگهایم می دوید
هستی اش در من ریشه داشت
و همه ی من بود
کدامین باد بی پروا
دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد...
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 17:37 توسط سیاوش |
با تو خواننده: شهریار
با توام ای که نگاهت
منو با عشق آشنا کرد
تو دلم حرم نفسهات
فصل سرما رو فنا کرد
تويي اونکه تو وجودت
نيمی از خودم رو ديدم
با حضور عاشقونت
به خود خودم رسيدم
با تو شادم باتو مستم
دستتو بذار تو دستم
بی تو جون ميدم به ظلمت
با تو عشقو می پرستم
گم شدم تو شب چشمات
تو شدی فانوس راهم
تو شدی ماه و ستاره
تو شب سرد و سياهم
با حضورت ميشه حس کرد
يه نفس بوی بهارو
ميشه از لبای تو چيد
عطر باغ قصه هارو
با تو شادم باتو مستم
دستتو بذار تو دستم
بی تو جون ميدم به ظلمت
با تو عشقو می پرستم
من مسافری غريبم
توی جاده ی نگاهت
که چشام مثله قدمهات
تا ابد مونده به راهت
باورم کن که فقط تو
تويي معنای وجودم
تو بيا تا غم دوريت
نره توی تار و پودم
با تو شادم باتو مستم
دستتو بذار تو دستم
بی تو جون ميدم به ظلمت
با تو عشقو می پرستم
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 8:11 توسط سیاوش |