|
|
|
شکسپیر: "سخن گفتن کافی نیست بلکه باید راست گفت."
|
از دوست داشتن انصراف نده ، حتي اگر کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده... عشق رو تجربه کن حتي اگر در آن شکست بخوري . اينو بدون اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره به جا مي گذاره مي تونه يه تجربه هم بجا بگذاره...

+ نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 12:56 توسط سیاوش |
تا شقايق هست , زندگی بايد کرد . . . . . من امشب تا سحر بيدار بيدارم تو امشب تا سحر در خواب مهتابي
درخواست کننده و تقدیم کننده: فرزانه خانم
وقتي شقايق مرد ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند برای گريستن ، به آنها چند قطره آب قرض دهد .
جويبار آهي كشيد و گفت : آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام آبهاي من به اشك تبديل شود و آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است .
گلها گفتند : راست مي گويي ،
چگونه ممكن بود با آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟
جويبار پرسيد : مگر شقايق زيبا بود؟
گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را در آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني كه شقايق چقدر زيبا بود .
جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتي خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم .
تا شقايق هست.....
مهتاب غمگين بود.
مي گفت زندگي را دوست ندارد.
ستاره ها دور او چرخيدند تا بخندد ولي او مي گريست.
كهكشان او را تاب داد و آسمان برايش شعر خواند. ولي مهتاب هنوز هم غمگين بود.
دريا و جنگل برايش دست زدند و قصه گفتند ولي فايده اي نداشت.
گل سرخ كوچك لبخند زد و گفت: «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.» مهتاب اشک هايش را پاك كرد و خنديد. آسمان و كهكشان هم خنديدند .
من امشب تا خدا مشتاق مشتاقم
من امشب در قفس چون ليلي مجنون
من امشب تا شقايق تاب نتوانم
مرا امشب سكوتي وهم انگيز است
مرا امشب ترانه با غزل خفته است
مرا امشب چراغ شهر خاموش است
مرا امشب تني خسته دل و جان است
تو امشب تا خدا پروانه ميخواني
تو امشب در تكاپو سنگ ميكوبي
تو امشب تا شقايق خواب بشماري
تو را امشب ترنم بر لبت بنشست
تو را امشب ترانه پر صدا خواندست
تو را امشب چراغ و شهر نشناسي
تو را امشب رفيق عشق ديگر هست
زندگي خالي نيست :
مهرباني هست , سيب هست , ايمان هست .
آري
تا شقايق هست , زندگي بايد كرد.
در دل من چيزي است , مثل يك بيشه نور, مثل خواب دم صبح و چنان بي تابم , كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت , بروم تا سر كوه .
دورها آوايي است , كه مرا مي خواند .
با تو ام اي سهراب ،
اي به پاکي چون آب ، يادته گفتي بهم ،تا شقايق زنده است ، زندگي بايد کرد.
نيستي سهراب که ببيني که شقايق هم مرد ، ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد؟
يادته گفتي بهم ،اومدي سراغ من ، نرم و آهسته بيا ،که مبادا ترکي برداره
چيني نازک تنهايي تو،اومدم آهسته نرمتر از يک پر قو،
خسته از دوري راه ،خسته و چشم به راه.
يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار،فکر کنم شدم دچار،
تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه،آره تنها باشه ،ياره غم ها باشه ،
يادته مي گفتي گاه گاهي قفسي مي سازم ،مي فروشم به شما ، تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست ،دل تنهايي تان تازه شود،
ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه سهراب ،
ساحل يه نفسه،نيست که تازگي بره اين دل تنهايي من ،
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت،
راست مي گفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود آره،
کاشکي دلشون شيدا بود،
من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب،
تو خودت گفتي بهم ،
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است
تقدیم به خواهر گلش: آفرین خانم
+ نوشته شده در یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 3:36 توسط سیاوش |
به پايان فكر نكن... انديشيدن به پايان هر چيز ، شيريني حضورش را تلخ مي كند... بگذار پايان تو را غافلگير كند ، درست مانند آغاز !
+ نوشته شده در سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 1:19 توسط سیاوش |
+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 22:22 توسط سیاوش |
+ نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 14:57 توسط سیاوش |
اگر در خواب می دیدم غم روز جدایی به دل هرگز نمی دادم خیال آشنایی
+ نوشته شده در دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 10:59 توسط سیاوش |
زندگي را بايد ديد آن هنگام كه از پشت پنجره مي جنبد زندگي را بايد گفت كه بداند زنده ست زندگي را فرياد كن آن هنگام كه نيست صدايي و عزيزان يك يك رفته اند! كه تو باشي و بماني و بگويي باز... كه... زندگي را بايد ديد!
+ نوشته شده در جمعه 29 دی1385ساعت 12:30 توسط سیاوش |
1-هر دو تاشون فکر مي کنن جامعه درکشون نمي کنه.
2-به دو تاشون اگر رو بدي سوارت ميشن
3-هر دوشون مي تونن 200.000 تومان رو در 2 ساعت خرج کنند.
4-هردوتاشون با والدينشون دعوا و درگيري دارند.
5- مهمترين ويژگي هر دوتاشون تغیير شخصيتشونه.
6-دو تا شون در ظاهر دشمن خوني جنس مخالف هستند اما در باطن دلشون واسه جنس مخالف غش و ضعف ميره.
7-دو تاشون از دروغ متنفرن اما هيچ وقت حرف راست نمي زنند!
8-دو تا شون تا سن 20 سالگي 3 بار عاشق ميشن و در عشق شکست مي خورند! از 20 به بعد هم تو رويا سير ميکنن و تو 40 سالگی که از رويا بيرون مي آيند مي بينن اطرافشون 5-6 تا بچه و بدبختي و بي پولي و ... هستش واسه همين اين دفعه ميرن تو کما و سکته ميزنند!!!
9-وقتي با يه پسر يا دختر ايروني قرار ميزاري بايد 2 ساعت ديرتر به محل قرار بري تا علف زير پات جوانه نزنه!
+ نوشته شده در شنبه 11 آذر1385ساعت 22:9 توسط سیاوش |
به من نگاه کن، همان گونه که اولين بار نگاهم را دزديدی و من عاشق این دزد نگاه شدم دزد نگاهی هراسان ، به من نگاه کن ، درست به چشمانم می دانم که تازه ازسفر برگشته ای می دانم که وقت نمی کنی دلت برايم تنگ شود ولی من از دلتنگی تمام وقتها بر گشته ام حالا که آمده ای در نگاهم حرفها نهفته است جاده رو به رفتن است من مسافرم...
+ نوشته شده در جمعه 3 آذر1385ساعت 22:29 توسط سیاوش |
روزی که عشق را قسمت کردند پرواز را به تو دادند , قفس را به من. از پشت میله آسمـان پیدا نیست تا جای پای آبـی ات را تمـاشـا کنم...
+ نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 12:23 توسط سیاوش |
جزیره ای ست دلم قهر کرده با دریا میان آب , ولی خشک و تشنه چون صحرا چه انزوای بدی! با خودم می اندیشم: چقدر فاصله بین من است و ماهی ها...
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 10:37 توسط سیاوش |
افتادم به جاده ای که دوست میداشتم... و جاده مرا برد برد برد به جایی که دوست نمیداشتم...
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 12:54 توسط سیاوش |
بر پیراهنت دست میکشم نبض تو نمیزند پس کجایی نمی بینمت یادم می آید شعر میسرودم که تو رفتی و همین بهانه ات بود روزی خواهی آمد بی بهانه شعر مرا خواهی خواند و بر پیراهنم دست خواهی کشید نبض من خواهد زد! اما مرا نخواهی دید...
+ نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 18:20 توسط سیاوش |
از مرز خوابم می گذشتم
سایه ی تاریک یک نیلوفر
روی همه ی این ویرانه ها فرو افتاده بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد
نیلوفر رویید
ساقه اش از ته خواب شقا هم سر کشید
سیلاب بیداری رسید
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم
نیلوفر به همه ی زندگی ام پیچیده بود
در رگهایم می دوید
هستی اش در من ریشه داشت
و همه ی من بود
کدامین باد بی پروا
دانه ی این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد...
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 17:37 توسط سیاوش |
انتظار!!! واژه ی غریبی است... واژه ای که روزها یا شایدم ماه هاست که با آن خو گرفتم که چه سخت است انتظار هر صبح طلوعی دیگر استبر انتظار فرداهای من! خواهم ماند تنها در انتظار تو چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو , نمی دانم؟ شاید که روزی بخوانند بر تو , عشق مرا... می دانم روزی خواهی آمد , می دانم... گریان نمی مانم , خندانم برای ورودت ای عشق وقتی به یادت می افتم , به یاد خاطراتت... نا مه هایت را مرور می کنم , یک بار... نه... بلکه صدها بار وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد... و اشک شوق بر گونه هایم روانه می شوند... تنها می گویم , همیشه در قلب منی!!!!! تو می دانم که باز خواهی گشت... می دانم!!! به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی... به یاد او و تقدیم به او... ترانه سرا: نغمه ذوالفقاری
+ نوشته شده در شنبه 31 تیر1385ساعت 13:49 توسط سیاوش |
حرف رفتنت که میشه دلـم انگـار میشه پرپر نمی خوام بیاد شبی که واسه مـا شه شب آخر صــد هـزار حـرف نگفتـه واسه تو , تو سینه دارم شب و روز از تو نوشتن همیشـه همینه کـارم! جـریــان گــرم عشقـه لحظه لحظه با تو بودن تو وجـود مــن نشسته بی تو از غصه سرودن کاش می شد اینو بفهمی کـه چقــدر بـرام عـزیـزی وقته رفتنت یه دنیا غصه تــو دلـــم مــی ریـــزی! خوبه این مداد و کاغذ همـدم تنهایـی هامـه خوبه وقتی بی تو هستم دســـت کـم اینـا بـاهامـه توی دنیـای وجــودت جز محبت نمی بینم اینقدر ماهـی که بـا تــو حتی ماه رو نمی بینم! حس من حس غریبی از غم و عشق و نیازه می دونم میای یه روزی به یه دنیـا حــرف تـازه!! شاعر: بهناز قهرمانی
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 11:52 توسط سیاوش |
+ نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385ساعت 10:24 توسط سیاوش |
میبینم صورتمو تو آینه با خودم گفتم که این صورتکه جاهای پاهای تموم قصه ها ولی امروز شهر شب خونت شده عکس ها با دهن کجی بهم میگن
با لبی خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی میخواد
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمیشه هر چی میبینم
چشمامو یه لحظه رو هم میذارم
میتونم از صورتم برش دارم
میکشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه
منو توی آینه نشون میده
میگه این توئی نه کس دیگه
رنگ غربت تو تموم قصه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده بجا
آینه میگه تو همونی که یه روز
میخواستی خورشید و با دست بگیری
داری بی صدا تو قلبت میمیری
میشکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکش عکس منه
چشم امید و ببر از آسمون
روزها با همدیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون
+ نوشته شده در سه شنبه 20 تیر1385ساعت 17:10 توسط سیاوش |
ظلمت شکافت , زهره را دیدم و به ستیغ بر آمدیم آذرخشی فرود آمد , و ما را در نیایش فرو دید , لرزان , گریستیم , خندان , گریستیم , رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم سیاهی رفت , یر به آبی آسمان سودیم , در خور آسمانها شدیم... سایه را به دره رها کردیم , لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم سکوت ما بهم پیوست , و ما... ما شدیم , تنهایی ما تا دشتطلا دامن کشید , آفتاب از چهره ما ترسید , دریافتیم و خنده زدیم , نهفتیم و سوختیم هر چه بهم تر , تنها تر از ستیغ جدا شدیم : من به خاک آمدم و بنده شدم , تو به بالا رفتی و خدا شدی . نور را پیمودیم , دشت طلا را در نوشتیم افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم کنار شن زار , آفتابی سایه بار , ما را نواخت , درنگی کردیم بر لب رود پهناور رمز , رویاها را سر بریدیم ابری رسید و ما دیده فروبستیم...
+ نوشته شده در شنبه 17 تیر1385ساعت 23:51 توسط سیاوش |
زندگی قافیه شعر من است شعر من وصف دلارایی توست در ازل شاید این سرنوشت من بود می سرایم به امیدی که تو خوانی ور نه آخرین مصرع من قافیه اش مردن بود...
+ نوشته شده در جمعه 16 تیر1385ساعت 11:4 توسط سیاوش |
شب شده ساکته دوباره خونه می گرده دل دنبال یک بهونه می گرده باز گنجه خاطراتو پی یه حرف ناب عاشقونه عکس تو رو باز میذاره روبه روش کـه تـا تـه شــب واسـه تــو بخـونـه دلم تو التهابه که چه جوری قـدر چشـای نـازتـو بـدونـه تو عصری که قحطی عطر یاسه اما به جاش دوسـت دارم گرونه کافیه اسمتـو یـه جـا ببینم تا حس شعرم بزنه جوونه من نمیتونم بگم اندازشو اینو فقط شاید خدا بدونه محاله که عشق ما رو ندونن برو سوال کن از گلای پونه اگه بخوان خیلی کم از تو بگن میگن همون که خیلی مهربونه مهم ولی تـویی که اسم نازت با من یه جایی پشت آسمونه اونا نمیدونن ستاره هامون دوتاست ولی توی یه کهکشونه اینو بخون تا دوباره بدونی دیـوونتـم دیـوونتم دیـوونه ترانه سرا: مریم حیدرزاده
+ نوشته شده در جمعه 16 تیر1385ساعت 2:24 توسط سیاوش |

+ نوشته شده در دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 13:35 توسط سیاوش |
اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم: دوستت دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 12:19 توسط سیاوش |