تبليغاتX
قطره باران Rain drop

قطره باران Rain drop

شکسپیر: "سخن گفتن کافی نیست بلکه باید راست گفت."

l-laPpY l3iRtDaY  lvly L0vE

+ نوشته شده در یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 23:59 توسط سیاوش |


غرورت را برای کسی که دوستش داری  بشکن

ولی دل کسی را که دوستش داری به خاطر غرورت نشکن

+ نوشته شده در شنبه 20 خرداد1385ساعت 18:43 توسط سیاوش |


عشق از دوستي مي پرسه : فرق منو تو چيه ؟

دوستي جواب مي ده : من آدم ها رو با سلام آشنا مي کنم تو با نگاهت . من اونا رو با دروغ جدا مي کنم تو با مرگ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 12:37 توسط سیاوش |


+ نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 12:26 توسط سیاوش |


 

بهترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید...

+ نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 22:52 توسط سیاوش |


بهانه هميشه رفتن و دور شدن نيست

 بهانه هميشه دست زخمي تقدير نيست

 بهانه هميشه اشکهاي خشکيده و بغضهاي فرو خورده نيست

بهانه گاهي در کنارت مينشيند و تو را وادار به نوشتن ميکند بي آنکه تو بويي از ماجرا ببري...

+ نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 12:15 توسط سیاوش |


 

ما لحظه ها را می گذرانیم تا به خوشبختی برسیم

غافل از اینکه همان لحظه ها خوشبختی بودند...

+ نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 11:20 توسط سیاوش |


تواين دنيا به كسي دل نبند چون اين دنيا اينقدر كوچيكه كه دوتا دل كنار هم جا نميشن...

ولي اگه به كسي دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اينقدر بزرگه كه ديگه هيچوقت پيداش نميكني...

+ نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 21:13 توسط سیاوش |


 
قانون۱ : بيائيد ذهنمان را سرشار از فكر آرامش ، شجاعت ، سلامتي و اميد كنيم زيرا زندگي ما همان چيزي است كه ذهنمان مي سازد.
 
قانون۲ : بيائيد حتي با دشمنان حتيٌ الامكان درگير نشويم ، زيرا اين كار بيشتر از آن كه آنها را آزرده خاطر كند ، از ما نيرو مي گيرد. بيائيد حتي يك دقيقه را هم صرف فكر درباره كساني كه دوست نداريم نكنيم.
 
قانون۳ : الف- به جاي نگراني درباره ناسپاسي ، انتظار ناسپاسي داشته باشيم. يادمان باشد كه حضرت مسيح فقط در يك روز ده آدم جذامي را شفا داد وفقط يك نفر از او تشكر كرد.
ب- يادمان باشد كه تنها راه دست يافتن به خوشحالي وسعادت ، انتظار تشكر از ديگران نيست ، بلكه بخشش را بايد به خاطر شادي بخشش دوست داشت.
د- يادمان باشد كه سپاسگزاري را بايد همچون بذري كاشت بنابراين اگردوست داريم ، فرزندانمان آدمهاي شكرگزاري بار بيايند ، بايد اين صفت را به آنها بياموزيم.
 
قانون۴ : هميشه چيزهايي را كه بايد شكرشان را به جا بياوريد بشماريد ، نه مشكلاتتان را.
 
قانون۵ : از ديگران تقليد كوركورانه نكنيم. خودمان را بشناسيم وخودمان باشيم زيرا حسادت يعني جهل و تقليد يعني خودكشي.
 
قانون۶ : وقتي تقدير به دستمان يك ليمو ترش ميدهد ، از آن شربت درست كنيم.
 
قانون۷ : با اندكي شاد كردن ديگران ، اندوه خود را از ياد ببريم. وقتي به ديگران نيكي مي كنيد به خود نيكي كرده ايد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 11:7 توسط سیاوش |


 
ــ رهايي چنان زيباست كه تمامي پديده ها و مناظر اطرافت بسان زيباترين اثر هنري خلقت , نمايان ميشوند...
ــ رهايي چنان سبك است كه حتي وزن خود را بسان باري بر دوش حس نخواهي كرد , چه رسد به تعلقات و آرزوهاي الگو گرفته از يكديگر...
ــ رهايي چنان لطيف است كه سايش مولكولهاي هوا را با پوست صورت خود , همچون هديه اي از طرف پروردگار مي ستائي...
ــ رهايي چنان در لحظه حضور دارد كه مسئوليت تك تك لحظات عمر را بر عهده مي گيري...
ــ رهايي چنان شاداب است بسان كودكي در مرغزاري وحشي...
ــ رهايي چنان غريب است كه جز به تنهايي خود تكيه نتوان زد...
ــ رهايي چنان عميق است كه حضور خود را تا دروني ترين لايه هاي وجودت حس مي كني...
ــ رهايي چنان ايستاست كه قدرتمندترين نيروهاي منفي ياراي به لرزه درآوردن آنرا هم ندارند...!
ــ رهايي چنان خنثي است كه تمامي مصيبتها و موفقيتها را يكسان پاسخ مي گويي...
ــ رهايي چنان رهاست كه خود را قلب و مركز هستي مي داني...
ــ رهايي چنان صفاست كه سفره خود را براي تمامي خلايق مي گشايي...
ــ رهايي چنان وفاست كه نيت خيرت را براي دشمن نيز مي فرستي...
ــ رهايي چنان فناست كه جز او را حس نخواهي كرد...
ــ رهايي چنان بقاست كه راز جاودانگي خود را در ابديت فاش مي كني...
ــ رهايي چنان لقاست كه در خود وحدتي با ديگران دارد...
ــ رهايي چنان كفاست كه بي نيازي خود را به حاكميت بر كائنات نمي بخشي...
ــ رهايي چنان بلاست ! كه فرقي در ميان هست و نيستش نيست...
ــ رهايي چنان سخاست كه ميزاني براي خادمي درگه او نيست...
ــ رهايي چنان عزيز است كه جز او پدري نيست...
ــ رهايي چنان دغل است كه مجنون را بر عاقل مي پسندي...
ــ رهايي چنان خالص است كه هم درون و هم برون يكجاست...
ــ رهايي چنان فريب است كه فرقي در بود و نبود آن نيست...
ــ رهايي چنان زلال است كه بسان تشنه اي بر جوي , حسرت سيراب شدن باقيست...
ــ رهايي چنان فقير است كه جز روحي , نمانده هيچ باقي !
ــ رهايي چنان فهيم است كه هيچ تنشي را بر تعادل برنمي گزيني...
ــ رهايي چنان دور است كه مفهوم خود را تا بي نهايتش خواهي يافت...
ــ رهايي چنان نزديك است كه گويي هيچگاه دور نبوده...
ــ ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 10:54 توسط سیاوش |


در مهماني آفتاب
در جمع ستاره ها
در ضيافت لبخند
در شكوه شادي

سلطان
لحظه ها تو هستي
وقتي كه قلب ميتپد !
سلطان لحظه ها تو هستي
وقتي اشك ميرسد !
در مرثيه نا اميدي
ساعت شِكوه و ياس
سلطان آينده تو هستي
صبح ، ظهر ، غروب ، عصر ، شب
هميشه تو هستي
هنگام تولد ، هنگام مرگ گل سرخ
تو هستي ، كه هستي
و اين هستي ، شده انتظار صبح
حالا كه هستم اسير شب
روزنه فردا صبح و آفتاب تو هستي

+ نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 19:32 توسط سیاوش |


چشمهانم را بسته بودم ودرخیالم دستان زخمی اما مهربانت را که ازغم و درد زمانه خسته بود در دست گرفتم ... چقدر زیبا بود ...!  دل ِ مـن به گرمی دستانت  نیاز داشت

و چه زیبا بود لحظه با هم بودن و دست در دست هم داشتن...! چشمانم را باز کردم و با  ناباوری دیدم که دستان کوچکم در وسعت مهربانی دستانت نشسته است...


باورم  نمی شد ... خوشحال بودم ؛ کمی هم ناراحت . خوشحال از خوشحالیت و ناراحت از...

 دل دیوانه خودم. ناراحت  بودم  که شاید برای همیشه دستانت رانداشته باشم. ناراحت بودم که  شاید  روزی تو را ازدست دهم.ناراحت بودم که شاید دست های تو مال دیگری باشد. ناراحت بودم ازاینکه روزگاری تورا مال دیگری بینم.اما خوشحال هم بودم...

ازاینکه می دیدم خوشحالی...!!! می خواهم دوباره دستانم را بگیری و این بارقلبم را حس کنی.

همانگونه   که مـن درآن لحظه قلبـت را حـس کـردم...!!!  قلبـی که ساده بود  و بی ریا...!

قلبی  که حس کردم  نیمه گمشده  قلبم است...! دستان من برای تو. فقط برای تو. البته اگر قابل بدانی...  فقط برای تو...!!!

 

...::: مطلب اصلی را از اینجا بخوانید :::...

با تشکر از حدیث خانم

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 10:30 توسط سیاوش |


يک شب مردي در خواب ديد که با خدا روي شنهاي ساحل قدم ميزند.و از آنجا تمامي مراحل زندگيش را ميديد.ناگهان متوجه شد که در مواقع شادي و خوشحاليش همواره دو رد پا روي ساحل است .جا پاي خودش و جاي پاي خدا. اما در مواقع سختي و نااميدي فقط يک رد پا بر روي شنها وجود دارد

آن مرد با گلايه از خدا پرسيد: چرا؟ در مواقع شادماني من با من بودي اما در موقع نااميدي و رنج مرا تنها گذاشتي؟
خداوند پاسخ داد :من هيچگاه تورا تنها نگذاشتم.در موقع رنج و نااميدي تو
من تو را به دوش گرفته بودم و با خود ميبردم .اين جاي پاي من است
تو آنموقع روي شانه هاي من بودي

+ نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 19:38 توسط سیاوش |


کنار پنجره دلتنگی هایم  ، مي نشينم آرام .
از لب ديوار كوتاه سرنوشت خويش پي مي گيرم بوي گلهاي روسري ..... را....
بي خود و سر گردان  ، گم مي شوم ، انگار ....
در كوچه پس كوچه هاي خيالش .
چه خيالي!!....
از پس مه آلودگي روياهام
صورت معصوم او ...
لحظه اي هزار بار ، در ذهن كودكانه ام
تداعي مي شود .
وچه شيرين است !!...
با قدم هايي جسور
و نگاهي كنجكاو ،مي روم تا فتح نگاهش....
آرام آرام ، از روي گلبرگهاي گونه اش
جاري مي شوم تا او
مي روم با جرئت تا لب مرز .... تا كناره ي جدايي مژه از اشكهایش....
و چه ساحل غريبي ست پلكهاي او .
دريايي آبي
نيزاري سياه...
دل به دريا مي زنم
در چشمان وسيعش غرق مي شوم
آبي ِنگاهش ، بيكران دريا را موج مي زند
نسيمي آرام پهنه ي پلكهايش را طواف مي كند
باز هم مي روم .... باز هم !
با اشكهاي او سرازير مي شوم از خود ...
سر مي خورم تا چكيدن آبرو...
همچنان سر درگم ....
كوچه هاي خيالش مرا به بازي ميگيرند .
صدايي موهوم از درونم فرياد مي زند : تو گم شده اي برگرد!
به صدا مي خندم ،
مدتهاست كه پشت پرچين هاي عقل گم شده ام !!
اما هيچكس به دنبال من نگشت ...
آري به همين راحتي
گم شدم در او ....
تا هميشه
تا نگاه
من مست با او..... او مست با خود
من نرم در او..... او سنگ در خود
من هماره با او.... او هميشه با خود ..... او هميشه بي من....
من ذره ذره خوابش را در غزل مي پيچم
او آسمان آسمان حضورم را دور مي ريزد....
پس كجايي آنكه مي گفتي : دلها را به هم راه است .
من كه نديدم !!!

+ نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 18:51 توسط سیاوش |


زندگی مانند بازی فوتبال غیر قابل پیش بینی است. دلیل زیبایی و جذابیت هر دو هم در همین است.

فاصله  بین غم و شادی، بین زشتی و زیبایی، خوبی و بدی؛ شب و روز، مرگ و زندگی و فاصله بین آسمان و زمین آنقدر کم است که اصلا نمیشود فاصله معینی را برای آنها متصور شد.

بسیاری از مردم فکر میکنند که فاصله بین آسمان و زمین خیلی زیاد است، در صورتی که این زمین در آسمان شناور است و وقتی جسمی در چیزی شناور باشد دیگر نمیتوان فاصله ای بین آنها در نظر گرفت.

ما انسانها در لحظه خوشحالیم در حالی که شاید در یک لحظه از فرط غم سیل اشکمان جاری شود. در لحظه ای که فکر میکنیم به هدف نزدیک شدیم ناگهان خود را دورتر از همیشه میبینیم.

پس باید به دنبال حقیقت بود و رها در آن سعی کردن در نگهداری شادیها بیشتر فرد را به غم سنگین مبتلا میکند.

حقیقت زندگی را باید دید و پذیرفت در این صورت از تمام امکانات هستی برای درک بهتر و برای ساختن یک زندگی صحیح استفاده خواهیم کرد، با وجود تمام شادیها و غمهایش.

+ نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 20:24 توسط سیاوش |


Let go and let God

رها کن و به خدا بسپار.

 

They say that God is everywhere

and yet we always think of Him as somewhat of a recluse

می گویند خدا همه جا هست و با این حال،

همیشه فکر می کنیم از ما دور است.

 

God is within you

but we place Him outside and worship Him

خدا در درون ماست،

اما او را جایی در بیرون خود قرار می دهیم تا پرستش اش کنیم.

 

God gives birds their food

but they must fly for it

خدا غذای پرندگان را می دهد،

اما آنها باید برای به دست آوردنش پرواز کنند.

 

Preayer is not conguering God's reluctance but taking hold of God's willingness

دعا غلبه برا مخالفت خدا نیست، بلکه دستیابی به رضایت اوست.

 

Who falls for love of God shall rise a stare

کسی که عاشق خداست، می تواند باعث طلوع یک ستاره شود.

 

If we just stop looking for the Red Sea to split

we might see all the wonderful miracles

God makes all around us every day

اگر دست از انتظار برای معجزه ی باز شدن دریای سرخ برداریم،

خواهیم توانست همه ی معجزات خارق العاده ای که خداوند

هر روز در اطرافمان ظاهر می کند ببینیم.

 

God does not care much for the importance of our work

as for the love with which they are done

کاری که انجام می دهیم،

به اندازه ی عشقی که در کار می زنیم برای خدا اهمیت ندارد.

 

 All religions are paths but the paths are not God

همه ی ادیان راه رسیدن به خدا هستند، اما خود خدا نیستند.

 

God is that, the greater than which cannot be conectived

خداوند از هر آنچه غیر قابل درک، بزرگتر است.

 

Love is the highest gift of God

عشق والاترین هدیه ی خداوند است.

 

Abstaining from luxuries is the way to God

پرهیز از تجملات، راهی است به سوی خدا.

 

By practising God's rememberance

your inner being will be illuminated little by little

and you'll achieve some measure of detachment from the world

با یاد آوردن خداوند، درونت به تدریج روشن می شود

و به مراتبی از عدم دلبستگی به دنیا خواهی رسید.

 

God is the East and the West

and wherever you turn, there is God's face

خدا شرق است و غرب است.

به هر طرف رو کنی، رو در روی خدا خواهی بود.

 

The prayer most acceptable to

God comes from a thankful heart

دعایی که بیش از همه مورد پذیرش خداوند است،

دعایی است که از دل شاکر برخیزد.

 

Sooner or later you have to seek God. Why not now

دیر یا زود باید به دنبال خدا بگردی، چرا حالا نه؟

 

whoever wants to find God will find a way to Him

هر کسی خدا را بجوید ، راهی به سوی او خواهد یافت.

 

Trust in God, but tie up your camel

وز توکل، زانوی شتر ببند.

 

Sleep in peace, God is awake

با خیال راحت بخواب، خدا بیدار است.

 

God brings men into deep waters

not to drown them but to cleanse them

خداوند انسان را در آب های عمیق فرو می کند،

نه برای غرق کردنش، بلکه برای پاک کردنش.

 

Know that all that is other than God veils you from Him

بدان که هر چه غیر خدا باشد، خدا را از چشم تو پنهان خواهد کرد.

 

All God's testing has a purpose, someday you'll see the light

All He asks is that you trust Him,walk by faight and not by sight

همه آزمون های خداوند هدفمند است، روزی نور را خواهی دید.

او فقط می خواهد که به او اعتماد کنی، با ایمانت راه برو نه با چشمت.

 

God,often in His wisdom,sendshis angels down to walk with us

We know them best as friends

معمولا خداوند فرشته هایش را پایین می فرستد تا با ما قدم بردارند.

ما آنها را به صورت دوستان مان می شناسیم.

 

Don't pray that God's on our side; pray that we're on His side

دعا نکن که خدا کنار تو باشد، دعا کن که تو کنار خدا باشی.

 

Some people think it is unfair for

God to put thorns on roses

Others praise Him for putting roses on thorns

بعضی فکر می کنند منصفانه نیست که

خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است.

بعضی دیگر خدا را ستایش می کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است.

 

He that loveth not knoweth not God, for God is love

کسی که مهربان نیست، خدا را نمی شناسد، زیرا خدا مهر است.

  

All God's testing has a purpose, someday you'll see the light

All He asks is that you trust Him, walk by faight and not by sight

همه آزمون های خداوند هدفمند است، روزی نور را خواهی دید.

او فقط می خواهد که به او اعتماد کنی، با ایمانت راه برو نه با چشمت.

 

God, often in His wisdom, sendshis angels down to walk with us

We know them best as friends

معمولا خداوند فرشته هایش را پایین می فرستد تا با ما قدم بردارند.

ما آنها را به صورت دوستان مان می شناسیم.

 

Don't pray that God's on our side; pray that we're on His side

دعا نکن که خدا کنار تو باشد، دعا کن که تو کنار خدا باشی.

 

از کتاب:  من + لبخند  = خداوند

ترجمه زهره زاهدی

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 11:26 توسط سیاوش |


یکی از آسمون میاد و سهم یکی میشه یکی دیگه باید ببینه که...

+ نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 11:30 توسط سیاوش |


۱.  گشاده دست باش ، جاري باش ، كمك كن (مثل رود)

۲. با شفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

۳. اگركسي اشتباه كرد آن را بپوشان (مثل شب)

۴. وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ) 

۵. متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

۶. بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

۷. اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 23:58 توسط سیاوش |


 
It is not my business to think about myself.My business is to think about God. It is for 
God to think about me
 
کار من این نیست که به خودم فکر کنم، کار من این است که به خدا فکر کنم. خدا خودش به من فکر می کند

+ نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 23:22 توسط سیاوش |


No one can go back and make a brand new start. Anyone can start from now and make a brand new ending
 
هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما همه می تواند از همین حالا شروع کنند وپایان تازه ای بسازند

Disappointments are like roud bomps, they slow you down a bit but you enjoy the smooth roud afterwards. Don't stay on the bumps too long. Move on
 
 مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند. کمی از سرعتتان کم می کنند، اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهید برد. زیاد روی دست اندازها توقف نکنید. به حرکتتان ادامه دهید

When you feel down because you  didn't get what you want, just sit tight and be
happy , because GOD has thought of something better to give you 
 
وقتی ناراحتید از اینکه به چیزی که می خواستید نرسیدید، محکم بنشینید و خوشحال باشید ، زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست

When something happens to you, good or bad, consider what it means. There's a purpose to life's events, to teach you how to laugh more or not to cry too hard
 
وقتی اتفاقی برایتان می افتد چه خوب و چه بد، به معنایش فکر کنید. در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است، که به شما یاد می دهد  چطور بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید

You can't make someone love you. All you can do is being someone who can be loved
 
شما نمی توانید کسی را وادار کنید که دوستتان بدارد. اما می توانید به کسی تبدیل شوید که دوستش می دارند

It's better to lose you'r pride to the one you love,than to lose the one you love because of pride
 
بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش  دارید از دست بدهید، تا اینکه او را به خاطر غرورتان از دست بدهید

We spend too much time looking for the right person to love or finding fault with those we already love. When instead we should be spending the time to love
 
ما زمان زیادی صرف می کنیم تا کسی را به خاطر دوست داشتن پیدا کنیم یا خطای کسانی را که دوست داریم بگیریم. اما چه خوب می شد اگر این زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف می کردیم

Never abanden an old friend. You will never find one who can take his place. Friendship is like wine, it gets  better as it grows older
 
هرگز یک دوست قدیمی را ترک نکنید. جانشینی برای او پیدا نخواهید کرد. دوستی مانند شراب است. هر چه کهنه تر، بهتر
 
 
ترجمه: زهره زاهدی

+ نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 13:30 توسط سیاوش |


Image hosting by TinyPic

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

+ نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 10:28 توسط سیاوش |


هر زمان كه عشق به شما اشارتي كرد

در پي او بشتابيد
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد
 
هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت
خود را به او بسپاريد
هر چند تيغ هاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را 
مجروح كند
 
و هر زمان عشق با شما سخن گويد 
او را باور كنيد
هر چند دعوت او روياهاي شما را چون بلاد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند
زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد به صليب نيز 
مي كشد
و چنانكه شما را مي روياند  شاخ و برگ شما را هرس خواهد كرد
 
عشق با شما چني رفتارها مي كند تا به اسرار قلب خود
معرفت يابيد
و بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از ان شويد
 
 
آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد
آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد
 
 
  اثر: جبران خلیل جبران (کتاب پیامبر)

+ نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 21:31 توسط سیاوش |


سوال) مطابق شکل زیر به سوال جواب دهید:

اگه یکی پیدا بشه و به تو این جوری بگه " I love you " . چه جوری جوابش رو میدی؟

۱.با لنگه کفش(البته بعدش کفشم رو تمیز میکنم!)

۲.در آغوش میگیرمش...!!!

۳.میگم بزار تا فکرامو بکنم...

۴.هیچ کدام:در این صورت جواب یا همون عکس العمل خود را توضیح دهید(لطفا!)

shayan


میدونم خوراکش جواب دادن به این سوال هاست...

+ نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1385ساعت 21:0 توسط سیاوش |


 

زندگی شاید خیابان درازست

که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن

خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید

طفلی ست که از مدرسه بر می گردد

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر برمی دارد و به رهگذری دیگر

با لبخندی بی مهنی می گوید:

"صبح بخیر"

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی ست

که نگاه من, در نی نی چشمان تو

خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادراک ماه

و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

آه...

سهم من این است

                    سهم من این است

سهم من, آسمانی ست که آویختن پرده ای,

 آن را از من می گیرد...

+ نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت1385ساعت 15:56 توسط سیاوش |


همیشه بیاد داشته باش

تا به فراموشی بسپاری

آنچه را که اندوهگینت می سازد,

اما...

هرگز فراموش مکن

به یاد داشته باشی

آنچه را که شادمانت می سازد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385ساعت 20:7 توسط سیاوش |


امروز من ايستاده ام

امروز نه باز هم يک انتظار!

در دلم هر لحظه سودايي ديگر است

در وجودم هر زمان شوق رسيدن

آرزوي پر زدن

انتظار ديدن است

گاه گاهي در آسمان چشم تو پر مي زنم

يا که گاهي در خيالت مي رسم

ديدنت!

ديدنت اما برايم مثل يک افسانه ي ديرينه است

بر تمام ميله هاي اين قفس

اين قفس از جنس خاک و لحظه ها

رنگ آبي مي زنم

رنگ آبي، رنگ آرزوهاي من است

رنگ آبي، رنگ عشق!

رنگ آبي، رنگ توست!

در وجودم شوق تو باز شعله مي کشد

در درونم آتشي از مهر تو

باز هم خرمني از عشق برپا می کند
.....

با تمام خستگی


هر روز من ایستاده ام

بر سر آن کوچه باغ مهربانی

باز هم من ایستاده ام

در دلم تنها و تنها يک نوا

يک موج، يک فرياد

باز هم يک انتظار!

باز هم يک انتظار!

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 10:8 توسط سیاوش |


+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 10:5 توسط سیاوش |


زمانی که دست زندگی سنگین و شب بی ترانه است,

هنگام عشق و اعتماد است,

و دست زندگی چه سبک می شود و شب چه پرترانه,

آن هنگام که به هم عشق می ورزیم و اعتماد داریم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 10:2 توسط سیاوش |


کاشکی هيچ وقت بزرگ نمی شدم تا خيلی از چيز هارو نمی فهميدم تا بدی ها و بدبختی ها رو نمی ديدم کاشکی معنی دلتنگی رو نمی فهميدم کاشکی بود و نبود هيچ کس واسم مهم نبود کاشکی مثل اون موقع ها شبها تا سرمو ميزاشتم زمين راحت ميخوابيدم خوابم ميبرد ديگه هر شب به يک چيز فکر نمی کردم مثل ديونه ها از خواب بلند نمی شدم کاشکی مثل بچه ها مثل بچه ها که همه ميگن بچه هستش هيچی نمی فهمه منم هيچی نمی فهميدم نمی ديدم و دوست نداشتم مثل بچه ها با يه گريه کردن آروم ميشدم...

+ نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت 19:3 توسط سیاوش |